از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت دویست و چهل و دوم :
کمی که نزدیکتر شدند، چند مرد را دیدند که داشتند فرشهای قرمز دوازده متری را به ترتیب داخل چادر میبردند. اشتیاق ترانه به او هم سرایت کرده بود. حالا تا پای چشمانش چین افتاده و گوشههای لبش، متاثر از حس خوبی که درونش را پر کرده بود، بالا رفته بود. از آینه نگاهی به پشت سرش انداخت. از میدان وحدت تا به اینجا را پشت سر هم آمده بودند. راهنمای چپ را که زد، بهمن هم متوجه شد که رسیدهاند. به داخل
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

محیا
0خوبه نیاز حسودی ترانه رو نمیکنه آفرین 👏 👏 😘😘😘